یه کسی میگفت: «سه سال است اینجام. همه را میشناسم — اما کسی نمیشناسدم.» این جمله خیلی از ایرانیان مهاجر را توصیف میکند. آشنا زیاد، دوست واقعی کم. کامیونیتی «داشتن» بلد هستیم — چون در ایران آماده بود. کامیونیتی «ساختن» بلد نیستیم — چون هیچکس یادمان نداده. این مقاله درباره آن ساختن است.
چرا ساختن کامیونیتی در غربت سختتر از آنچه فکر میکنی است
اگر تازه مهاجرت کردهای و حس میکنی «من خیلی آدم اجتماعیای نیستم بهخاطر همون ارتباط گرفتن برام سخته»، احتمالاً داری از زاویه دید اشتباهی به مسئله نگاه میکنی. مشکل این نیست که تو آدم اجتماعیای نیستی، بلکه تو در ایران، کامیونیتیهای مختلفی را بدون اینکه تلاشی برای بهدست آوردنشان بکنی، از قبل داشتی.
در ایران، کامیونیتی یک «میراث» بود که به تو رسیده بود، نه چیزی که خودت خلق کرده باشی. مدرسه، دانشگاه، فامیل، رفیق محله، همکار قدیمی، اینها افرادی بودند که بهنوعی جزو زیرساختهای رایگان اجتماعی محسوب میشدند. اما اینجا در غربت، دیگر آن کامیونیتیهای از پیش تعیین شده را نداری و باید با دست خودت آنها را بسازی.
میشود زندگی در غربت را به یک بوم سفید زندگی تشبیه کرد. این وضعیت هرچند ترسناک است، اما یک مزیت پنهان هم دارد؛ باوجود اینکه در ایران یلی از شبکههای اجتماعی از قبل برایت چیده شده بودند، الان این فرصت را داری که مطابق ارزشها، علایق و معیارهای امروز خودت آنها را دوباره طراحی کنی.
الان این فرصت را داری که ارتباطات جدیدی را از صفر خلق کنی؛ ارتباطاتی که آینهای از وجودت هستند. هرچند که فرایند خلق کردن، سختیهای مخصوص به خودش را دارد، اما اینبار میتوانی مطمئن باشی که این کامیونیتی، اصیل و با کیفیت خواهند بود. اما چرا با وجود این فرصت، خیلیها هنوز احساس تنهایی میکنند؟
دلیل اول — اشتباه گرفتن «آشنا» با «دوست»:
دهها نفر را میشناسی، توی گروههای تلگرامی و واتساپی عضو هستی، آخر هفتهها هم با چند نفر قهوه میخوری؛ اما شب که به خانه برمیگردی، دوباره همان حس «خلاء» سر جایش است. اگر باوجود اینکه افراد زیادی کنارت هستند، اما هنوز حس میکنی کسی را نداری، احتمالا به این معناست که این افراد فقط در سطح آشنایی با تو باقی ماندهاند، نه دوست.
دوستی با آدمها، مثل رشد دادن یک گیاه است. در وهله بذر را میکاری اما برای اینکه گل بدهد، نیاز به مراقبت مداوم، زمان، کود و روشنایی دارد. بههمین خاطر، آشنایی آسان است و بیشتر افراد هم در همین مرحله باقی میمانند؛ اما اگر دنبال یک دوستی هستی که در غمها بتوانی به او تکیه کنی، نیاز است که بتوانی از ترسهایت، از اشتباهات شغلیات یا از دلتنگیهای کوچک و بزرگت حرف بزنی. تبادل اعتماد با نشان دادن بخشهای آسیبپذیر خود، یکی از بخشهای مهم این پروسه محسوب میشود.
دلیل دوم — فقط یک نوع ارتباط ساختن:
بهتر است با این موضوع مثل یک «سبد سرمایهگذاری» رفتار کنی. اگر تمام دارایی اجتماعیات را فقط در معاشرت با ایرانیها متمرکز کنی، کوچکترین تنشی میتواند کل این سرمایه را به باد دهد؛ آن هم در سرزمینی غریب که برقراری ارتباط عادی با بومیها هم خودش هفتخوان رستم است. در چنین وضعیتی، اتکایِ صرف به یک گروه، تو را در موقعیت آسیبپذیری قرار میدهد.
اگر قرار باشد فقط با محلیها گفتوگو کنی، همیشه یک «غریبه» باقی میمانی که بقیه او را به سختی میفهمند. درست است که این روش به زبان و آدابورسوم مسلطت میکند، اما در نهایت تو را به یک «عضو نفوذی» تبدیل میکند که به این جامعه تعلق ندارد.
بر اساس یافتههای علمی منتشر شده در سایت PMC, مهاجران برای دسترسی به دانش، کمک، و منابع اغلب به شبکههای همقومی تکیه میکنند. حتی اگر تو فقط زندگی در دلِ کامیونیتیهای همقومی خود را انتخاب کنی، باوجود اینکه این موضوع میتواند جلوی افسردگی ناشی از تنهایی مطلق را بگیرد، اما ممکن است کیفیت کلی زندگیات را پایین بیاورد. چون اگر فقط به همین شبکههای محدود اکتفا کنی، در یک دایرهی بسته از سرمایه اجتماعی پایین گیر میافتی که مانع رشد تو در جامعهی جدید میشود.
دلیل سوم — انتظار سرعت:
باید به خودت یادآور شوی وقتی ماهها و سالها برای مهاجرت زمان و انرژی گذاشتی، با دو هفته یا حتی یکماه ممکن است که نتوانی شبکه اجتماعیات را بسازی. اگر که بعد از یک ماه هنوز جا نیفتادهای، بهمعنای این نیست که مشکلی داری، فقط برای بهنتیجه رسیدن این پروسه، زود است.
بسیاری از کامیونیتیها محصول «دیدارهای تصادفی» هستند. در ایران، دیدن رفیقت در راه دانشگاه یا سوپرمارکت محل، تصادفی بود و حالا اینجا باید این «تصادف» را مهندسی کنی. اگر حاضر نباشی در جریانات نسبتا اجباری تکرارشونده، مثل کلاس، باشگاه و یا جشنها شرکت کنی، صمیمیت عمیق را هم نمیتوانی بسازی.
آزمون سریع — الان چه نوع شبکه اجتماعی داری؟
قبل از اینکه برای ساختن آینده برنامهریزی کنی، باید بدانی الان کجا ایستادهای. این یک چکلیست ساده که مشخص میکند شبکه فعلیات، در کدام مرحله است.
۱. مرحله «انزوا» (شروع از صفر)
- اکثرِ ارتباطات من در حد سلام و احوالپرسی سطحی با همکاران یا همسایههاست.
- در مواقع تنهایی یا بحران، کسی را ندارم که به او زنگ بزنم.
- احساس میکنم «غریبهای» هستم که فقط دارد در این شهر نفس میکشد.
نتیجه: اینجا تو در مرحله «ایجاد زیرساخت» هستی. نگران نباش، این طبیعیترین نقطه برای شروع است. بعد از این، تمرکز تو باید روی «حضور در فضاهای جمعی» باشد.
۲. مرحله «تجربه کردن»
- من چند تا «آشنا» دارم که گاهی با آنها بیرون میروم، اما گفتگوهایمان عمیق نیست.
- ارتباطاتم فقط محدود به یک گروه خاص (مثلا فقط ایرانیها یا فقط همسایهها) است.
- اگر آن گروه یا کلاس خاص تعطیل شود، احتمالا دیگر آن آدمها را نمیبینم.
نتیجه: اینجا تو در مرحله «توسعه دادن» هستی. این افراد پتانسیل بالایی برای دوستی با تو دارند، اما هنوز از لایه «آشنایی» عبور نکردند. حالا، وقت آن است که یکی از این آشنایان را به یک فعالیت دونفره یا گروهی صمیمانهتر دعوت کنی تا او بتواند وارد لایه «دوست صمیمی» شود.
۳. مرحله «کامیونیتی سالم»
- من حداقل یک یا دو نفر را دارم که میتوانم با آنها درباره دغدغههای واقعیام صحبت کنم.
- در شبکه ارتباطیام، هم ایرانی دارم و هم آدمهایی از فرهنگهای دیگر که نگاهم را باز میکنند.
- ما بهصورت خودجوش و خارج از محیط کار یا کلاس، برای فعالیتهای مختلف دور هم جمع میشویم.
نتیجه: اینجا تو در مرحله «ایجاد ثبات» هستی و کامیونیتی تو در حال ریشهدواندن است. بعد از این، کافی است «تکرار» را حفظ کنی و اجازه دهی این روابط با گذر زمان، عمق بیشتری پیدا کنند.
دو نوع ارتباطی که هر مهاجر موفق باید داشته باشد
خیلی از مهاجران ایرانی درگیر یک نوع اشتباه استراتژیک میشوند؛ یا آنقدر در لاک خود فرو میروند و از محیط جدید عقب میمانند، یا به قدری از فرهنگ خودشان فاصله میگیرند که دچار بیریشگی میشوند. واقعیت ماجرا این است برای اینکه بتوانی در غربت «شکوفا شوی» نه فقط «دوام بیاوری»، به هر دو نوع ارتباط نیاز داری.
نوع اول — «ریشه»:
این دسته، افرادی هستند که تو لازم نیست مکررا خودت را برایشان ترجمه کنی. وقتی با آنها صحبت میکنی، نیازی نیست نگران باشی آیا شوخیهایت را متوجه شدهاند یا نه. آنها کسانیاند که میدانند «تعارف» یعنی چه، خاطره مشترک از بوی نان سنگک دارند و پیچیدگیهای روحی یک ایرانی را بدون توضیح میفهمند.
تصور کن بعد از یک روز کاری پر استرس، بالاخره آخر هفته را با چند دوست ایرانی دور یک سفره مینشینی. دیگر لازم نیست برایشان تعریف کنی که چرا فلان برخورد رئیس شرکت تو، دلت را شکسته یا چرا برای یک مسئله ساده، انقدر درگیر حاشیه شدی. این همان ریشهای است که به تو آرامش میدهد تا دوباره شارژ شوی.
نوع دوم — «بال»:
این دسته از افراد، کسانی هستند که از فرهنگها، کشورها و پسزمینههای متفاوت میآیند. آنها تو را با «کدهای موفقیت نانوشته» در محیط جدید آشنا کرده و پنجرهای از فرصتهای ندیده را برایت باز میکنند. اگر میخواهی در جامعهی جدید رشد کنی، جایگاه اجتماعی بهتری پیدا کنی و حس تعلق داشته باشی، باید تلاش کنی که با نگاههای متفاوت گره بخوری.
فرض کن میخواهی برای یک موقعیت شغلی جدید درخواست بدهی یا دنبال راهی برای ثبتنام در یک فعالیت محلی خاص هستی. وقتی از همکار یا دست بومی خود راهنمایی میخواهی، او میگوید: «ببین، اینجا اگه بخوای استخدام بشی، باید رزومت رو اینطوری بنویسی نه آنطوری» یا «برای این کار، لازم نیست به فلان اداره بری، از طریق این اپلیکیشن اقدام کن». در نهایت، این پروسه به تو کمک میکند از جایگاه «تماشاچی» خارج شده و تبدیل به یک «بازیگر فعال» در جامعه شوی.
براساس منابع منتشر شده در سایت Pubmed Central, دو نوع سرمایه اجتماعی وجود دارد؛ یکی سرمایه اجتماعی پیوندی (Bonding) و دیگری، سرمایه اجتماعی پلزن (Bridging). سرمایه اجتماعی پیوندی، به ارتباط میان افرادی اشاره دارد که از نظر طبقه اجتماعی، نژاد یا ویژگیهای فرهنگی به هم شباهت دارند. اما سرمایه اجتماعی پلزن، به ارتباط با افرادی اشاره دارد که با ما تفاوت دارند.
در گروههایی با «سرمایه پیوندی بالا»، تبادلات حمایتی در نهایت محدود به منابع موجود در همان گروه است. برای مثال، در جوامع مهاجری که از نظر اقتصادی آسیبپذیرند، افراد به شدت به یکدیگر کمک میکنند، اما چون «مجموع منابع» در آن گروه محدود است، این فشار مداوم برای جبران لطفهای همدیگر، در نهایت میتواند سلامت روان اعضا را بهجای بهبود، تحت فشار قرار دهد.
در مقابل، سرمایه اجتماعی پلزن به فرد امکان میدهد به منابعی فراتر از محیط محدود خودش دسترسی پیدا کند و توانایی افراد برای دسترسی به اطلاعات حیاتی و کمکهای کارآمدی که در شبکه نزدیکانشان وجود ندارد را افزایش میدهد. دسترسی به سرمایههای پلزن، یکی از نشانههای بارز «امتیاز اجتماعی» است که در مهاجرت میتواند خیلی به تو کمک کند.
خطر هر کدام بهتنهایی:
- غرق شدن در «ریشه»:
اگر فقط با هموطنهایت بچرخی، هیچوقت از دایرهی امن خودت بیرون نمیآیی. تو در این حباب، نمیتوانی بازی را یاد نمیگیری؛ همیشه به همان روشهای قدیمی «ایرانی» در محیط جدید برخورد میکنی و این یعنی همیشه یک گام از فرصتهای محیط میزبان عقب هستی. همچنین، اگر به هر دلیلی در جامعه ایرانی آنجا مشکلی پیش بیاید، تمام شبکه ارتباطیات بهشدت متزلزل میشود.
- فقط پریدن با «بال»:
این بخش ممکن است کمی گمراهکننده باشد. اینجا همینجاییست که در محیط کار درخشیدی، زبان مقصدت را عالی حرف میزنی و با غیرایرانیها راحت معاشرت میکنی. اما در نهایت، باوجود اینکه موفق بهنظر میرسی و همهچی باید طبق مرادت پیش برود، هنوز احساس گمگشتگی و تنهایی میکنی. هنوز هم بخشهایی از وجودت را سانسور میکنی تا بتوانی با جمع هماهنگ شوی و اگر ریشهای نداشته باشی که به آن پناه ببری، این مسیر در بلندمدت تو را فرسوده میکند.
راهحل:
- تعادل: لازم نیست حتما 50-50 این روابط را پیش ببری. زندگی مهاجرت، بالا و پایینهای زیادی دارد و تعیین استانداردهای سختگیرانه و فشار زیاد برای تحقق این تعادل، ممکن است فقط تو را خستهتر کند. هفتههایی که فشار کاری زیاد است ممکن است بیشتر به «بال» نیاز داشته باشی و وقتی دلتنگ وطن شدی، «ریشهها» میتوانند پناهگاه تو باشند.
هوشیاری: هر از گاهی به لیست معاشرتهایت نگاهی بنداز. آیا فقط با هموطنانت میچرخی؟ پس حالا وقت آن است که در یک رویداد محلی شرکت کنی. با همسایههایت صحبت کنی و شاید در یک کلاس مهارتآموزی ثبتنام انجام بدی. آیا فقط با بومیها میچرخی؟ پس وقت آن است که در یک جمع ایرانی سالم، دنبال ارتباطات عمیقتر باشی.
کانالهای عملی — از کجا شروع کنی
بسیاری از مهاجران، منفعلانه منتظرند که دوستی «اتفاق بیافتد» یا یک نفر پیدا شود. اما در این راه، جایی برای انتظار کشیدن نیست. خبر خوب این است که با شناختن این مسیر بازی، سریعتر به مقصد مدنظرت میرسی.
کانال اول — تلگرام:
تلگرام برای ایرانیان خارج از کشور، حکم «در ورودی شهر» را دارد. بسیاری از اطلاعات کاربردی برای ماههای اول مهاجرت در گروههای این اپ ردوبدل میشوند. اینکه چه چیزهایی از تلگرام دریافت میکنی به میزان مشارکت خودت برمیگردد.
از حالت سایه و یک «عضو خاموش» خارج شو. یک سوال کاربردی بپرس، یک تجربه مفید از کاری که بلد هستی به اشتراک بگذار یا اگر رویدادی معرفی شد، میتوانی فراتر بروی و اولین نفری باشی که میگوید: «من میرم، کسی هست که بیاد با هم بریم؟»
کانال دوم — مکانهای فیزیکی ایرانی:
لزوما سوپرمارکتها و رستورانهای ایرانی، محل خرید پنیر لیقوان و تخممرغ نیست؛ این مکانها «ایستگاههای اطلاعاتی» هستند که اغلب نسبت به هر فرد دیگری از اخبار مختلف با خبر است. اگر دنبال کار میگردی، اگر دنبال وکیل هستی یا حتی اگر میخواهی بدانی کدام محله برای ایرانیها بهتر است، از صاحب سوپرمارکت بپرس. او تو را به شبکهای وصل میکند که گوگل هیچوقت در نتایج جستجو نشان نمیدهد.
کانال سوم — رویدادهای فرهنگی:
این رویدادها میتوانند یکی از مهمترین فیلترهای طبیعی برای تشخیص و شناخت افراد محسوب شوند. وقتی کسی برای کنسرت، شب یلدا، فیلم ایرانی یا نمایشگاه هنری وقت میگذارد، یعنی دغدغههایی مشابه تو دارد.
اگر نمیدانی این فضاها را از کجا پیدا کنی، در سایت Eventbrite، کلمات «Persian» یا «Iranian» را جستجو کن تا بتوانی این رویدادهای فرهنگی را پیدا کنی. فراموش نکن، اگر قرار باشد بروی و صرفا کنج سالن بایستی، چیزی نصیبت نمیشود. اما اگر از فرصت قبل و بعد برنامه استفاده کنی، وقتی کنارت یکی نشسته میتوانی بپرسی: «شما اینجا زندگی میکنی یا از شهر دیگه اومدی؟»، «اولین باره این ایونت رو میای؟».
همین سوالهای ساده باعث میشوند که چند آشنای اولیه پیدا کنی که بعدا ممکن است به «گروه واتساپی»، یا «مهمانیهای کوچک»» تبدیل شوند.
کانال چهارم — فعالیتهای تکرارشونده:
هرچقدر بیشتر در معرض دید یک نفر باشی، احتمال اینکه با تو احساس نزدیکی کند بیشتر میشود. پس آن کلاس یوگای شنبه عصر و کلاس زبانی که پشت گوش میاندازی رو شرکت کن. اگر یک بار به یک کلاس بروی و بعد غیب شوی، مغز دیگران اساسا فرصتی پیدا نمیکند که تو را «خودی» دستهبندی کند. ولی وقتی سه، چهار، پنج جلسه متوالی بیایی، آرامآرام تبدیل میشوی به «اون دختر/پسر همیشه اینجاست. هی میبینمش».
کانال پنجم — Meetup و رویدادهای بینالمللی:
در اینجا برخلاف رویدادهای فرهنگی، میتوانی از «لهجه» و «تفاوتهای فرهنگی» که داری به عنوان یک وجه تمایز جذاب استفاده کنی. هدفگذاری کن که در هر میتآپ، با حداقل «دو نفر جدید» صحبت کنی. لازم نیست حتماً دوست صمیمی بشوید؛ همین که بدانی در آن جمع، آدمهای جالبی هستند که از دنیای تو متفاوتاند، میتواند مسیر ساختن شبکه اجتماعیات را راحتتر کند. از سایت Meetup.com میتوانی استفاده کنی و اولین قدمهایت را برداری؛ فیلترهای موردعلاقهات را وارد کن تا بتوانی گروههای محلی را پیدا کنی.
کانال ششم — محیط کار و تحصیل:
برای بعضی از افراد، محیط کار و دانشگاه تنها جاییست که با آدمهای غیر ایرانی و یا حتی ایرانی ارتباط برقرار میکنند. اما معمولا این روابط در حد پروژه گرفتن و تحویل گرفتن باقی مانده به حریم شخصی وارد نمیشوند. برای عبور از این مرز، میتوانی بعد از جلسه کاری بگویی: «من دارم میرم یه قهوه بگیرم، تو هم میای؟»؛ با اینکار، توپ را در زمین طرف مقابل میاندازی بدون اینکه فشار زیادی بگذاری.
چالشهای خاص ساختن کامیونیتی ایرانی — آنچه کسی نمیگوید
چالش اول — «همه همدیگر را میشناسند»:
جامعه ایرانی در بیشتر شهرها، نسبت به کل جمعیت، کم اما فشرده هستند. این به این معناست که مثلا اگر در یک شهر اروپایی شروع به رفتوآمد با ایرانیان کنی، زود متوجه ارتباطات افراد باهم میشوی؛ «اوه، این همون کسیه که دوست فلان آدمه»، «این با همسایه دوست من همدانشگاهی بوده».
اینکه همه کدهای فرهنگی، زبان و شوخیهای مشترکی دارند میتواند دلگرمکننده باشد، اما از طرفی، هر چیزی که بگویی یا هر رفتاری که داشته باشی، احتمال دارد از یک جمع کوچک، به کل شبکه نشت کند. در نتیجه، آدمها کمتر از مشکلاتشان میگویند و روابطشان سطحی میماند.
چالش دوم — رقابت پنهان:
خیلی از ما با یک مدل اجتماعی بزرگ شدهایم که در آن مقایسه، موضوع رایجیست؛ کنکور، شغل، مهاجرت، درآمد، بچه، محل زندگی. حالا همان ذهنیت میآید در مهاجرت، فقط ظاهرش عوض میشود. خود سوالها در حالت کلی، بد نیستند اما لحن و فضای پشت سوال، رقابتی و قضاوتگر است که تنش را ایجاد میکند.
آنها سوال را نمیپرسند برای اینکه کمکت کنند؛ میپرسند که ببینند تو بالاتری یا پایینتر. بهجای اینکه شنونده باشند، با پاسخ خودشان روی جواب تو سوار میشوند؛ تو میگویی: «تازه کار پیدا کردم.» طرف مقابل میگوید: «آره منم سه سال پیش فلان شرکت خیلی بهترش رو پیدا کردم و …»
چالش سوم — تقسیمبندی سیاسی:
از یک طرف، همه درباره «وحدت و همبستگی» صحبت میزنند. از طرف دیگر، بارها در عمل میبینی همین حرفها، همراه است با برچسبزدن؛ «این آدم رو فالو نکن» و یا «فلانی با فلان گروه بوده». در نهایت، فضای ایرانی خارج تبدیل میشود به «اینها با آنها حرف نمیزنند»، «آنها در ایونت اینها شرکت نمیکنند» و هرکس برای خودش ادعای «دانایی» دارد و بقیه را یا ناآگاه میداند.
حتی در بعضی مواقع، شعار «باید باهم متحد باشیم» هم به سلاحی برای خاموش کردن هر زاویه دید متفاوت تبدیل میشود. اگر سوال بپرسی، میشوی «بیخبر»، «خاکستری»، «سادهلوح» و یا هر برچسب دیگر و اگر نخواهی در همه چیز علنی موضع بگیری، به «بیتفاوتی» متهم میشوی.
- راهحل: مرزبندی سالم: از خودت بپرس تفاوت دیدگاه من با این فرد، آیا منجر به از بین رفتن احترامات انسانی میشود؟ برای مثال، اگر کسی با تو مخالف است، همچنان میتوانی با او به کافه بروی و درباره مسائل دیگر گپ بزنی؟ اگر که جواب «نه» باشد، بهتر است برای حفظ سلامت روان خود، این فرد را در دایره افراد امن خود قرار ندهی.
پژوهشهای علمی درباره کامیونیتیهای ایرانی در مالزی، نیز به الگوهایی از «تکهتکه شدن» (fragmentation) و «دوقطبیشدن» (polarization) اشاره کردهاند؛ جایی که اختلافهای سیاسی، ایدئولوژیک، قومی و حتی جنسیتی، میتوانند باعث شکلگیری مرزهای ناپیدا میان گروههای مختلف ایرانی شوند. بااینحال، برخی از این مطالعات نشان میدهند که زندگی در جوامع چندفرهنگی، همزمان میتواند توانایی تعامل و همزیستی با وجود تفاوت دیدگاهها را هم ایجاد کند.
چالش چهارم — انتظار «خانواده» از هر ایرانی:
خیلی از افراد به هر ایرانی میرسند، پیشفرضشان این است که چون هر دو ایرانی هستند، طرف مقابل یا حتی خودشان باید مثل یک برادر یا خواهر دلسوز باشد. اما وقتی میبینند طرف مقابل بیتفاوت یا سرد است و یا دنبال یه رابطه معملیست، بهشدت ناامید میشوند.
شاید فرد به لحاظ شخصیتی اصلا علاقهای به داشتن روابط خواهر/برادری ندارد؛ و یا شاید بهقدری درگیر پول اجاره خانهاش است که فقط آمده بیرون تا هوایی بخورد. این موضوع، صرفا به این معناست که انتظار تو با واقعیت طرف مقابل همخوانی ندارد، نه اینکه «ایرانیها چقدر بیمعرفت شدن».
- راهحل: در ذهنات برای کسی که تازه شناختی، نقش «خانواده» تعریف نکن. ساختن یک رابطه نیازمند زمان است پس اجازه بده پلهبهپله جلو برود. همچنین، اگر که دیدی در این رابطه، تنها تو هستی که بار آن را به دوش میکشی، به امید اینکه او هم ایرانیست و روزی جبران میکند خودت را خسته نکن. رابطه یک مسیر دو طرفه است نه یکطرفه.
از آشنا به دوست — علم تبدیل شدن
سه اصل که از آشنا به دوست میرسانند:
اصل اول — تکرار: حواست باشد که صرفا پیر شدن در یک شهر، به تو دوست نمیدهد. بعضیها فکر میکنند اگر 10 سال در تورنتو یا در لندن زندگی کنند، روابطشان بهخاطر همین آشنایی بلندمدت عمیق میشود. حواست باشد اگر فقط از خانه به کار و از کار به خانه بروی، بعد از ده سال، فقط ده سال بزرگتر شدهای، نه اینکه کامیونیتی ارزشمندی بهدست آوری.
تحقیقات بر روی 5247 مهاجر در فنلاند، نشان میدهد که طول مدت اقامت (حتی بیش از ۱۰ سال) لزوما تاثیری در کیفیت و عمق روابط اجتماعی ندارد. در واقع، ماندن طولانیمدت در یک کشور، لزوما شما را از انزوای اجتماعی نجات نمیدهد، مگر اینکه آگاهانه خود را در مدارهای اجتماعی قرار دهید و فرصتهای مکرر برای برخورد ایجاد کنید.
دیدن تصادفی آدمها در یک ایونت میتواند مفید باشد اما باید ببینی زمان فعالی با آنها داری یا منفعل. اگر که هردفعه آدمهای جدید میبینی و مکالمهتان فقط به سلام و احوالپرسی ختم میشود، زمان منفعلی با آنها میگذرانی. برای ساختن کامیونیتی فعال، باید بهدنبال پیدا کردن یک بهانه ساختارمند و تکرارشونده برای دیدن دوباره و دوباره همان آدمها بگردی.
برای مثال، بهجای رفتن به ده تا سمینار کاری یا مراسمات مختلف در طول سال، یک کلاس سفالگری هفتگی ثبتنام کن. به یک باشگاه ورزشی محلی برو که هر سهشنبه تمرین دارد و یا در برنامههای داوطلبانه یک انجمن محلی شرکت کن.
مغز انسان طوری طراحی شده که به چیزهای «تکراری» و «آشنا» اعتماد میکند (پدیده Mere-exposure effect). طبق تحقیقات Robert Zajonc، روانشناس اجتماعی، صرف حضور مکرر در یک محیط، حتی بدون گفتوگو، گارد دفاعی افراد را میشکند و شما را بهعنوان یک محرک بیخطر شناسایی میکند.
اصل دوم — آسیبپذیری سنجیده:
در این بخش، ممکن است هرکدام از ما از یک طرف بوم بیافتیم. یا در همان اولین قرار، از ریز جزئیات زندگیمان صحبت میکنیم یا بهقدری درگیر ساختن یک جلوه موفق و زیبا از خودمان میشویم که کل قرار، تبدیل به یک رزومه پر از پیشرفتمان میشود. دوستیهای واقعی زمانی ایجاد میشوند که فرد مقابل، از ترکهای دیوار ما آگاه است و انتخاب میکند با آن با احتیاط برخورد کند، نه اینکه با یک دیوار صیقلی و صاف روبهرو شود.
تحقیقات روانشناسی اجتماعی درباره «خودافشایی» (self-disclosure)، نشان میدهند افرادی که در گفتگوها، بهصورت تدریجی و متعادل درباره احساسات، دغدغهها و تجربههای شخصی خود صحبت میکنند، معمولا بیشتر مورد اعتماد و علاقه دیگران قرار میگیرند.
برای عملی کردن این موضوع، سعی کن اول از دغدغههای معمولی بگویی: «راستش هنوز با آبوهوای اینجا عادت نکردم، گاهی دلم برای آفتاب تنگ میشه.» این یک آسیبپذیری سنجیده و استراتژیک است که همزمان، کاملا انسانیست.
در ادامه، منتظر بمان و ببین آیا طرف مقابل هم با یک اعتراف کوچک پاسخ میدهد؟ («آره منم اوایل همین بودم…»). اگر او هم باز شد، در دیدار بعدی میتوانی یک پله عمیقتر بروی: «گاهی فکر میکنم تصمیم مهاجرتم اشتباه بوده، حس میکنم توی ایران راحتتر بودم.». اگر دیدی طرف مقابل در پاسخ به آسیبپذیری تو، دوباره ژست «من همهچیزم عالیه» گرفت، یک نشانه است که بیشتر از این، نباید با فرد عمیق شوی.
اصل سوم — پیگیری فعال:
«اگه من اول پیام بدم، سبک میشم.» یکی از افکار رایجیست که اغلب بین ایرانیها وجود دارد. اما این موضوع را به باد داشته باش که ساختن کامیونیتی، نیازمند زمان و پیگیری مداوم است. در مهاجرت، همه گرفتارند، همه نگرانند، و همه فکر میکنند که دیگران سرشان شلوغ است. اگر تو حرکت اول را نکنی، ممکن است هیچ اتفاقی نیفتد. این سه روش را برای ادامه دیدار میتوانی استفاده کنی:
- پیام بعد از دیدار: فردای روزی که هم را دیدید، یک پیام کوتاه میتوانی بفرستی: «دیروز خیلی خوشحال شدم از همکلامی باهات. اون کافهای که گفتی رو حتماً سر میزنم. اگر که مایل بودی، میتونیم دیدار بعدی رو اونجا داشته باشیم». این پیام نه اصرار زیادی میورزد و نه فشار زیادی را روی طرف مقابل باقی میگذارد. یک پیام ساده که نشان میدهد به ادامه رابطه علاقهمندی اما آویزان نیستی.
- پل اطلاعاتی: اگر در مکالمه فهمیدی او به موضوع خاصی علاقه دارد، چند روز بعد یک پست یا لینک مرتبط برایش بفرست: «یادمه گفتی دنبال کلاس یوگا میگردی، اینجا انگار قراره که کلاسهاش از دوشنبه شروع بشه. قیمتش هم مناسبه.»
- دعوت ساده: «من شنبه دارم میرم فلان گالری/کافه، اگر سرت خلوت بود خوشحال میشم تو هم بیای.»
اگر یک بار یا دوبار اینکار رو کردی و طرف مقابل پاسخ درخوری نداد، بهتر است ادامه ندی. افراد دیگری هستند که به پیشقدم شدن طرف مقابل و برداشتن بار «برنامهریزی برای قرار» خوشحال میشوند.
یک برنامه ۹۰ روزه — برای ساختن کامیونیتی از صفر
ماه اول: «کشف و شناسایی مسیر»
در این ماه، هدف این نیست که دوست پیدا کنی؛ هدف این است که «نقشه» پیدا کنی.
- هفته ۱-۲: پیدا کردن ۳ محیط تکرارشونده. (کلاس زبان، باشگاه، انجمن داوطلبی، پاتوق هنری یا حتی یک کافه یا کتابخانه مشخص که همیشه در یک ساعت خاص میروی).
- هفته ۳-۴: حضور مداوم و با رعایت اصل تکرار. در این هفتهها، لازم نیست با کسی حرف بزنی. فقط مکررا در آن محیط حضور داشته باش تا چهرهات را برای آن محیط «آشنا» شود. اجازه بده آدمها تو را به عنوان بخشی از آن فضا ببینند.
ماه دوم: «تبدیل غریبه به آشنا»
- هفته ۵-۶: اینجا کمکم شروع به احوالپرسیهای کوتاه کن. اگر کسی را برای بار سوم دیدی، یک سوال درباره آن محیط بپرس. «اینجا همیشه همینقدر شلوغه؟»، «تو هم کلاس فلان رو میای؟». همین.
- هفته ۷-۸: شروع گفتگوهای ۵ دقیقهای. بعد از اینکه یخ سلامعلیک شکست، اجازه بده گفتگو کمی طولانیتر شود. موضوع گفتگو را ترجیحا درباره همان محیط نگه دار. ما هنوز نمیدانیم مرزهای شخصی و ارزشهای فردی آن فرد چه چیزهاییست و نمیخواهیم ریسک «به تو چه» را به جان بخریم.
ماه سوم: «تبدیل آشنا به دوست»
- هفته ۹-۱۰: اولین پیشنهاد. به کسی که در ماه دوم چند بار با او گرم گرفتی، یک پیشنهاد «کمهزینه» بده. «من دارم میرم اون نمایشگاه، تو هم میای؟»، «میخوام برم اون کافه که گفتی، پایه هستی؟».
- هفته ۱۱-۱۲: رعایت اصل پیگیری فعال و ایجاد عمق. بعد از اینکه با هم بیرون رفتید، پیام بده و ازش تشکر کن. در دیدارهای بعدی، کمی از دغدغههای واقعیات بگو (رعایت اصل آسیبپذیری سنجیده). اگر دیدی او هم گاردش باز شد، تو با موفقیت اولین خشت کامیونیتی جدیدت را گذاشتی؛ تبریک میگویم.
این موارد را بهعوان زیربنای اصول آشنایی در نظر داشته باش:
«نه» شنیدن: قرار است که نههای زیادی بشنوی، اما به این معنا نیست که از مسیر کنار بکشی. شاید او درگیر است، شاید وقت ندارد. تو به ادامه مسیرت نگاه کن.
تنوع منابع اجتماعی: باید دقت کنیم به ریشه و بال خود در این مسیر، به یک اندازه توجه کنیم. این برنامه را با یک گروه غیر ایرانی هم تست کن و ببین به چه نتایجی میرسی.
مفهوم «خانواده انتخابی» — بزرگترین دستاورد غربت
بعد از مهاجرت، اجباراً آدم به این نتیجه میرسد که فاصله اقیانوسها، آنقدر زیاد است که حتی روابط خونی هم در مشکلات، نمیتوانند به دادت برسند. اما موضوع، به این معنا نیست که در روزهای سخت، باید تنها باشی. «خانواده انتخابی»، خانوادهایست که نه از روی اجبار یا پیوند خونی، بلکه از روی عاطفه تو را انتخاب کردند. این افراد، همان کسانی هستند که وقتی مریض شدی، برایت سوپ میآورند و پای دردودلهایت مینشینند.
نازنین هم وقتی برای اولین بار مهاجرت کرد، تنها داراییاش دو چمدان و یک شماره تلفن اضطراری بود. در سال اول، فقط چند آدم را میشناخت که در گروههای تلگرامی، فقط در مورد قیمت اجارهخانه حرف میزدند و بس. بعد از گذشت مدتها، نازنین بالاخره توانست آن گروه کوچکی که در اسبابکشی کمکش کردند و در شب یلدا، در سفره کوچک او شریک شدند.
ماجرا این است که خانواده انتخاب تو، از یک «بله» میتواند شروع میشود — یک دعوت که قبول کردی، یک رویداد که رفتی، یا یک آدم که پیامش دادی. قدم اول را تو باید برداری.

